من کوچک بودم،
دنیایم پر از تصویر بود،
خورشید فقط یک دایرهی زرد بود،
و باران، فقط یک قطرهی بازیگوش…
اما اکنون؟
من کلمهها را یاد گرفتهام!
دیگر خورشید فقط یک نقّاشی نیست،
میتوانم بنویسم: خورشید
و بخوانم : «خورشید در آسمان زیبا است!»
باران حالا میبارد در دفترم،
با جملههایی که من مینویسم،
باران نمنم میبارد…
واژهها آمدند،
دستهایم را گرفتند،
من را بردند در کتاب هایی که پر از قصّه است،
پر از شعر، پر از دوست…
من اکنون یک کودک با سوادم!
با مدادم جادو میکنم،
هر روز یک داستان تازه مینویسم
هر روز کتاب میخوانم
با دوست تازهام: واژهها…




آخرین نظرات: