من هدیه هژبر هستم. بچه که بودم از درس و مدرسه فراری بودم؛ اما یک روز که به خودم آمدم، دیدم شدهام معاون یک مدرسه. ماجرای معاون شدنم را هم یک روزی همینجا مینویسم.
خوشبختانه من از آن معاونهایی نشدم که بچهها را فراری میدهند؛ امّا به دلایل مختلف که شاید بشود یک روزی آنها را هم بنویسم، از کار در مدرسه استعفا دادم.
یکی از دلایل اصلی ترک مدرسه، بیماری مادر نازنین و مظلومم بود: مهری ( من و خواهرم میخواهیم داستان زندگی او را هم مشترکاً بنویسیم). بعد از رفتنش دنیا برایم سیاه شد. سیاهتر از چیزی که حتی کسی بتواند تصورش را بکند.
من معاون مدرسه بودم، اما صادقانه بگویم، خیلی اهل کتاب نبودم. جز خاطرات روزانه و گاهگداری خوابهایی که میدیدم، چیزی نمینوشتم؛ چون این باور اشتباه را داشتم که نوشتن استعداد میخواهد و من استعدادش را ندارم.
بچه هم که بودم، همیشه انشاهایم را خواهر بزرگترم مینوشت. اما دنیای سیاه و تاریکِ بعد از رفتن مادرم را کتاب روشن کرد. خیلی ساده! خیلی اتفاقی. یک روز خواهرم برایم کتابی فرستاد و دیدم بیآنکه متوجه گذر زمان بشوم، در آن غرق شدهام.
ماههای بعدی کارم این بود که در موسیقی و کتاب و نقّاشی گم شوم.
انگار مثل یک کودک نوآموز تشنهی خواندن و دانستن شده بودم. تشنهی یادگرفتن و کشف کردن و عجیب اینکه درمییافتم هیچچیز یا چیزهای بسیار اندکی راجع به دنیای اطرافم، راجع به ذهن و روانم، راجع به بدنم، راجع به شهر و کشوری که در آن زندگی میکنم، راجع به تاریخم و یا بسیار خلاصه ، راجع به زندگی میدانم.
یکی از همین روزها، ریحانهدوستم به من زنگ زد و گفت:
– هدیه میخوام یک کتاب کار واسه کلاس اولیها درست کنی واسهم. میتونی کمکم کنی؟
گفتم :
– آره … بیا اینجا با هم یه چای بخوریم و راجع بهش حرف بزنیم.
سالها بود که نقاشیهای من از دو آدمک مدادی بینام مورد توجه اعضای خانوادهام بود.
اوایل بیماری مادرمبود؛ شاید کمی بعد از عملش که اندکی خیالمان راحتتر شده بود و من برای فرار از ترسهایم یا شاید هم ابراز احساساتم به کشیدن این آدمکهای کوچک پناه میبردم و به صورت گیف یا استیکر توی گروه خانوادگیمان میفرستادم.
من که درگیری بیماری مادرم بودم، بیانگیزهتر از آن بودم که بخواهم برای نامشان دنبال فلسفه یا توجیهی باشم. پس شانه بالا انداختم و پرسیدم:
– مثلاً چی ؟
اندیشه با سرانگشتان دست راستش چانهاش را خاراند و احتمالاً همینطوری روی هوا گفت:
– مثلاً بنی و برتا…
به این ترتیب، مدّتی با اسم بنی و برتا، شروع کردم به کشیدن نقاشیهای بیشتر و آنها را توی کانال تلگرامم پست میکردم.
آن روزها حال همهمان بد بود. همهمان یعنی همهی خواهرها و برادرها، پدرم. همهمان دنبال چیزی بودیم تا به واسطهی آن حالمان را خوب کنیم. همان روزها بود که هانیه – از اینکه هانیه صدایش کنیم متنفر است بهتر است بگویم هانی که اگر اینجا را خواند لجش نگیرد- سایتنویسی را شروع کرد.
او هم به من گفت:
– به نظرم میتونی واسهشون داستان بنویسی…
اصلاً اعتماد به نفسش را نداشتم.
گفتم:
– نه! من اصلاً بلد نیستم چیزی بنویسم.
هانی که از بچگی به نوشتن انشا برای همهمان عادت داشت، گفت:
– خودم برات مینویسم.
به این ترتیب، به کمک همین آقای قائدیخودمان، سایتی باز کردم و هر روز هانی برایم داستانی مینوشت و من هم برایش نقاشی میکشیدم و منتشر میکردم.
اما بعد درگیر بیماری مامان شدم و دیگر پیگیری تمدید و بقیه کارهای سایت را نکردم و همهاش دود شد رفت توی یک جایی توی دنیای موازیای که به آن میگوییم فضای مجازی…
عصر ریحانه آمد خانهمان و با هم داشتیم چای میخوردیم که دوباره بحث نوشتن کتاب کار برای کلاس اولیها مطرح شد. بیآنکه واقعاً برنامهای برایش داشته باشم، گفتم:
– به نظرم کتاب کار باید جذاب باشه ریحانه… یه چیز خشک و خالی و سرد کمکی به یادگرفتن بچه ها نمیکنه…
ریحانه سرش را با تایید تکان داد که یعنی ادامه حرفت را بگو. چشمم به نقاشیهای جدیدم افتاد. به آدمکهای سیاه و سفید روی کاغذ اشاره کردم و گفتم:
– مثلا میشه فضای کتاب کار رو یه کم شادتر کنیم… با اینا…
چشمهای ریحانه برق زد و گفت:
– منم میتونم واسهشون شعر بگم…
و به همین سادگی، من و ریحانه شروع کردیم به انجام کار مشترکی که امروز به صورت یک کتاب به نام سرزمین حرفها در آمده.
کتابی که در جریان تولدش، به زندگی من انگیزه و هیجانی تازه بخشید. کتابی که به رغم سادگیاش، مرا به خودم شناساند. مرا از ترس شروع کردن دوباره رهاند. مرا به خودم نزدیک کرد. یک روز غرق در تصاویر و نقاشیهایش بودم که دیدم اولین داستان زندگیام را نوشتهام. هیجانزده بودم. وقتی به صفحهی ورد نگاه کردم از اینکه آن داستان را آنجا میدیدم، متعجب بودم. یعنی واقعاً من آن را نوشته بودم. داستانم را با کمی نگرانی از ارزیابی شدن توسط خواهریکه همیشه انشاهایم را نوشته، برای هانیفرستادم و با شنیدن ویس تشویقآمیزش غرق در شادی شدم.
– فقط هدی … من خیلی با اسم بنی و برتا موافق نیستم. چرا یه اسم ایرانی براشون نمیذاری؟
با او موافق بودم. از طرفی من با نوشتن این کتاب به آزادی و رهایی ذهنی رسیده بودم.
پس اسمشان را گذاشتم آزاد و رها. حالا آزاد و رها بخشی از زندگی هر روزهی مناند. داستانهایشان را با تمام نقدها و ایرادهایی که ممکن است از دیدگاههای فنی و تخصصی به آنها وارد باشد، خودم مینویسم. تمام نقاشیهایشان را خودم میکشم. تمام ویدیوها و حتی صداگذاریها، ترکیبی است از صدای رضا (همسرم)، ریحانهو دختران نازنینش آریانا و دیانا…
هنوز حرفهای زیادی برای گفتن دارم، بهخصوص برای انگیزه دادن به همهی آنهایی که اندوه، شکست یا حسرتی چنان زندگیشان را سیاه کرده که تصور میکنند برای شروع دوباره، خیلی دیر است.