قلبم هنوز روزهایی را به یاد میآورد که دستان گرم مادرم را در دستانم حس میکردم و لبخندش نقطهی قوت زندگیام بود.
هر روز که میگذشت جای خالیش بیشتر حس میشد و آسمان بیش از پیش به چشمم آشنا میآمد.
هنوز سرگردان در خاطرات مادرم بودم که پس از بیست ماه پدرم نیز به آن سوی مرزهای زندگی پا گذاشت. او به مادرم پیوست، جایی که عشق بیپایانشان ادامه پیدا میکند.
زنده ماندن بدون آنها سخت است،
اما میدانم که باید قوی باشم.
حالا فقط من ماندم و خاطرات شیرینمان.
من، خواهران و برادرانم.
باید قدر هر لحظه را بیشتر بدانیم و از مهربانی و عشقی که از مامان بابا آموختیم، به هم یادآوری کنیم.
میدانم که نظارهگر ما هستند از آن بالا و با دعاها و انرژی عشقشان همراهیمان میکنند.
شاید حضور فیزیکیشان را از دست دادهایم، اما روحشان همیشه با ماست،
در هر حرف، در هر لبخند و در هر قدمی که برمیداریم.
این عشق و یادگارهایشان است که در قلبهایمان زنده میماند و ما را به سوی بهتر زندگیکردن هدایت میکند.
۱۴۰۱/۷/۲۳
۱۴۰۳/۳/۲۳





6 پاسخ
روحشون شاد
ممنون
عزیز دلمممممممم ….( ایموجی اشک در چشم با لبخند و بی لبخند)
یادته چقدر به سفارش همین نقاشیه بابا خندیدیم؟ ( ایموجی خنده)
ایموجی قلب با هزاران بار تکرار برای خودت
آره – واقعا ❤️❤️❤️
یا خدا….. وقتی فرستادم دیدم امروز 23 مرداده …. برگامممم….
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️