آزاد و رها همیشه با هم بازی میکردند و وقتهای خوشی را با هم میگذراندند.
یک روز عصر، زمانی که آفتاب پشت کوهها پنهان شد و هوا آرام و دلنشین بود، آزاد به رها گفت: “رها، بیا امروز تو مدل نقّاشی من شو و بگذار نقّاشیات را بکشم!”
رها با چشمان درخشان از خوشحالی به برادرش نگاه کرد و گفت: “حتماً، آزاد! چطور باید بایستم؟”
آزاد به چهارپایه کوچکی اشاره کرد که در گوشهای از اتاق قرار داشت و گفت: ” روی این چهارپایه بایست و هر حالتی که دوست داری به خود بگیر. من تمام جزئیات را با دقّت رسم خواهم کرد.”
رها با خوشحالی روی چهارپایه ایستاد و دستی به موهایش کشید. او تصمیم گرفت که دستش را در کنار بدنش نگه دارد و با چشمانی آرام به آزاد نگاه کند. آزاد با آرامش شروع به کشیدن خطوط روی بوم کرد. هر بار که نگاهش را به صورت رها میدوخت، احساس آرامش و لذت عمیقی در قلبش مینشست.
رها نیز با صبر و حوصله ایستاده بود و حرکت نمیکرد. او میدانست که برای یک نقّاشی زیبا نیاز به صبر دارد و میخواست بهترین مدل برای برادرش باشد. هوا پر از صدای پرندگانی بود که در حال برگشتن به لانههایشان بودند و این سکوت محض به هر دوی آنها حس آرامشی میداد.
با گذشت زمان، کاغذ سفید مقابل آزاد پر از خطوط زیبا و رنگهای زنده شد. وقتی نقّاشی به پایان رسید، آزاد نقّاشیاش را به رها نشان داد. رها از تعجّب و خوشحالی گفت: “آه خدای من ! آزاد ، این خیلی زیباست! تو واقعاً هنرمند بزرگی هستی!”
آزاد با لبخندی گرم گفت: “نه، رها! تو بهترین مدل نقّاشی من هستی. بدون تو این نقّاشی نمیتوانست آنقدر زیبا شود.”
آن شب آزاد و رها با دلهایی پر از آرامش و لذّت از ماجرای نقّاشی، زیر نور مهتاب نشستند و باهم صحبت کردند.




آخرین نظرات: