نوشته‌های من
نوشته‌های من

طبیعت عاشق

نزدیک غروب ، آزاد و رها باهم قدم می زدند . مقصدشان برکه‌ای بود که در دل طبیعت سرسبز، خانه داشت. هر دو عاشق طبیعت

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

مدل نقّاشی

آزاد و رها همیشه با هم بازی می‌کردند و وقت‌های خوشی را با هم می‌گذراندند. یک روز عصر، زمانی که  آفتاب پشت کوه‌ها پنهان شد

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

یکی…

«یکی» بود. «یکی» خیلی خسته بود. از مسائل بزرگی که توی زندگی‌اش اذیتش می‌کرد خسته بود. «یکی» یک روز سوار بالن خیال شد و از

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

مداد مشکی

«یکی» بود.«یکی» پشت میزش نشسته بود. داشت نقّاشی می‌کشید. «یکی»، از این‌که توی جعبه مداد رنگی سیاه داره، بدش می اومد. «یکی» مدادسیاه رو برداشت

ادامه مطلب »