
نوشتههای من
طبیعت عاشق
نزدیک غروب ، آزاد و رها باهم قدم می زدند . مقصدشان برکهای بود که در دل طبیعت سرسبز، خانه داشت. هر دو عاشق طبیعت
فروشگاه سرزمین حرفها رد کردن
پرش به محتوا
نزدیک غروب ، آزاد و رها باهم قدم می زدند . مقصدشان برکهای بود که در دل طبیعت سرسبز، خانه داشت. هر دو عاشق طبیعت

آزاد و رها همیشه با هم بازی میکردند و وقتهای خوشی را با هم میگذراندند. یک روز عصر، زمانی که آفتاب پشت کوهها پنهان شد

«یکی» بود. «یکی» خیلی خسته بود. از مسائل بزرگی که توی زندگیاش اذیتش میکرد خسته بود. «یکی» یک روز سوار بالن خیال شد و از

«یکی» بود.«یکی» پشت میزش نشسته بود. داشت نقّاشی میکشید. «یکی»، از اینکه توی جعبه مداد رنگی سیاه داره، بدش می اومد. «یکی» مدادسیاه رو برداشت
من هدیه هژبر هستم. بچه که بودم از درس و مدرسه فراری بودم؛ اما یک روز که به خودم آمدم، دیدم شدهام معاون یک مدرسه...