مداد مشکی

«یکی» بود.«یکی» پشت میزش نشسته بود. داشت نقّاشی می‌کشید. «یکی»، از این‌که توی جعبه مداد رنگی سیاه داره، بدش می اومد.

«یکی» مدادسیاه رو برداشت و انداخت توی سطل آشغال. اصلا این که رنگی نبود، نباید توی جعبه مدادرنگی می‌بود.
«یکی» نقّاشی‌هاشو با پونز زد به دیوار بالای سرش و خوابید.
اما یهو با ریختن یه چیزی روی صورتش از خواب پرید. همه رنگ‌های نقّاشیش ریخته بود روی صورتش.
«یکی» متعجّب از جا بلند شد و به اطرافش نگاه کرد. رنگا تخت و رختخوابشو خراب کرده بودن.
مامانِ «یکی» اومد توی اتاق و اونو با صورت و لباس و رختخواب رنگی دید. چشمش که به کاغذ سفید روی دیوار افتاد، همه چی رو فهمید.
مامان به «یکی» گفت که:
– همه رنگ‌ها توی این دنیا مفیدند و یه کاری انجام میدن. ایرادی نداره که رنگ مورد علاقه داشته باشیم، امّا این خوب نیست که از رنگی متنفر باشیم، چون وجود هر رنگی توی این دنیا دلیلی داره. اگه دور چیزایی که نقّاشی کشیده بودی، خط سیاه میکشیدی ، رنگا اینطور نمیرخت روی صورت و اتاقت تا همه‌جا رو خراب کنه.
«یکی» بلافاصله از توی سطل آشغال مداد مشکی رو در آورد و برگردوند توی جعبه مدادرنگیش.
«یکی» یاد گرفت از هیچی متنفر نباشه..

هانی

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط