نزدیک غروب ، آزاد و رها باهم قدم می زدند .
مقصدشان برکهای بود که در دل طبیعت سرسبز، خانه داشت.
هر دو عاشق طبیعت بودند و همیشه لحظاتی زیبا و دلنشین را در دامان آن سپری میکردند.
آزاد : «رها، نگاه کن! آفتاب چگونه بر روی برگهای درختان میتابد و آنها را به رنگی خاص درمیآورد، گویی که هر برگ جواهری است درخشان.»
رها: «درست میگویی، آزاد. طبیعت سخاوتمندانه با این جواهرات ما را نوازش میکند. چه زیباست این جهان که ما را در آغوش خود میپذیرد.»
آنها همچنان راه میرفتند تا به برکه ای نزدیک شدند. صدای آرام آب و پرندگانی که در آسمان پرواز میکردند،
حس آرام بخشی به آنها داده بود
آزاد: «طبیعت چقدر آرام بخش است وقتی با دقت به آن دل میسپاری !»
رها: «بیا تا کنار برکه بنشینیم و دلهایمان را با این زیبایی بینظیر پر کنیم.»
آنها در کنار برکه نشستند، نسیمی خنک گویا دست نوازشی از سرزمینهای دوردست با خود آورده بود.
آزاد: «هر بار که به این مکان میآییم، احساس میکنم تمامی لحظات دشوار زندگی از یاد میرود و تنها شیرینی لحظات باقی میماند.»
رها: « من اینجا احساس میکنم که تمامی جهان نغمهای دلنشین است که در گوش ما نجوا میکند: «زندگی زیباست، زندگی ارزشمند است»
آنها ساعاتی طولانی در کنار برکه ماندند و از زیباییهای طبیعت نهایت لذت را بردند. این لحظات برایشان مانند گنجینهای بود که هیچگاه از دست نخواهد رفت.
آنها آهسته از جای خود برخاستند و با قلبهایی سرشار از عشق و آرامش، به سوی خانهشان بازگشتند، اما برکه و لحظات دلنشینی که در آنجا گذرانده بودند، همچنان در خاطرشان ماندگار بود.




آخرین نظرات: