هر شب نقاشی میکشیدم تا لابهلای نقاشیهام معجزهای بشه، مامان رو از لابهلای رنگها و گلها بیرون بیارم، محکم بغلش کنم و دیگه نزارم بره …
معجزه شد…
معجزهای که با تمام وجود حسش کردم، لمسش کردم، پر از عشق بود پر از نور …
دوباره از مامان به دنیا اومدم، آره من دوباره به دنیا اومدم …