ریحانه رضایی: با ریحانه سال 1398 آشنا شدم.
در مدرسهی فرهنگ اندیشه که من معاونش بودم، او معلم کلاس اولیها بود.
شهریور بود. شروع سال تحصیلی و روز جشن شکوفهها.
از پنجرهی دفتر به ریحانه نگاه میکردم که چقدر پرانرژی و شاد با بچهها بازی میکند. همانطوری هم از اینکه اینقدر با بچهها باحوصله و مهربان است، در شگفتی بودم. صادقانه بگویم، با وضعیت معیشتی و قراردادهای موقت و مشغلههای مرتبط با گذران زندگی که معلمها دارند، واقعاً برای بسیاریشان حالی نمیماند که مثل ریحانه اینقدر بانشاط باشند؛ چه برسد به اینکه…
آن روز وقتی ریحانه به دفتر آمد و با هم باب گفتگو را باز کردیم، دچار چنان شوکی شدم که تحسین و احترام و قلبیام را نسبت به او صد چندان کرد. آخر جشن شکوفههای آن سال مصادف بود با چهلمین روز درگذشت پدرش.
الان که به گذشته نگاه میکنم، فکر میکنم ابراز شگفتیام کار چندان مناسبی نبوده، اما خب این کار را کردم و با تعجب و البته تحسین پرسیدم:
– امروز روز چهلم پدرته و تو اینطوری واسه بچهها انرژی میذاری؟
و پاسخی شنیدم که هنوز هم برایم یکی از بزرگترین درسهای زندگی است:
– بچههای مردم چه گناهی کردهاند که بخوان روز جشنشون قیافهی ناراحت منوببینن هدی؟
رابطهی ذهنی و قلبی ریحانه با پدرش، شباهت بسیاری با رابطهی عاطفی من و مادرم داشت. پس از سفر مادرم به دنیای ابدیت، دوستی ما عمیقتر شده و حالا هم با وجود کتاب مشترکمان – سرزمین حرفها– ارتباطمان بیشتر شده.
ما برنامهی نوشتن کتابهای دیگر و کارهای بیشتری پیشِ رو داریم که امیدوارم با عشق و خلوص به انجامشان برسانیم.
دخترهای ریحانه، آریانا و دیانا شعرهای کتابمان را دکلمه میکنند و من از اینکه هر دویمان با اعضای خانوادهمان کاری مشترک انجام میدهیم، بسیار خوشحالم.
تدریسهای مجازی ریحانه رضایی را از آپارات دنبال کنید.

